امير عليامير علي، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه سن داره

امير علي نفس مامان و بابا

پست 17

پسركم امروز ماماني نمي تونه شما رو نگه داره... زنگ زد كه يكي از فاميلها فوت كرده و ساعت9 بايد بره تشييع جنازه...خوبه باباجون امروز تعطيله...منو رسوند بيمارستان و شما برگشتين خونه...چند دقيقه پيش پيامك زدم حالتو پرسيدم ميگه خوبي فقط يكمي نق ميزني...الان بابا خبر داد كه خوابيدي خداروشكر...خدا كنه با باباجون بموني پسر گلم و اذيتش نكني... ديشب رفتيم هاپيرماركت شوهرخاله ي مامان خريد كنيم...اين خرسي رو هم واست خريديم...بنده خدا بابتش بهمون 10 تومن تخفيف داد!!!خيلي دوسش داري...     ...
11 تير 1392

پست 15(اي كاش زمان متوقف ميشد!)

پسر عزيزم ...باورم نميشه كه اينقدر بزرگ شدي...روز به روز و ذره به ذره ...جوري كه ما حس نكرديم...اگه دقيق بخوام بگم امروز 4 تيرماهه و تو 5 ماه و 10 روزه هستي...خيلي شيرين شدي ...دوست دارم هميشه همين اميرعليه كوچولو و بامزه ي من باقي بموني...انگاري ميترسم بزرگ بشي و همش بري پي بازيه خودت و ديگه به مامان احتياج نداشته باشي...خلاصه اينكه از الان دلم واسه اين سني بودنت تنگ ميشه!الان اسمتو كه صدا ميزنيم برميگردي دنبال صدا ميگردي...شبا وقتي گرسنه ميشي به يه پهلو ميشي و دهان كوچولوتو باز ميكني و دنبال شير ميگردي...شبا صدبار بايد سرتو روي بالشت بزارم...چون يا مياي پايين و يا هم سرت ميفته پايين بالشت...بعضي وقتا هم پتو رو ميزني كنار...كه دوباره مي پوش...
11 تير 1392

پست 18(اولين دندون پسري)

آخ جوووووووون...پسري ديشب (يعني 10تيرماه92) متوجه شدم دندون كوچولوت از لثه ات زده بيرون...هوراااااا...پسرم دندون دار شد...ديدم يه هفته اي هست كه بي قراري ميكني...نگو واسه همين بوده...چقدر باهم خنديديم ...من همش ميگفتم پسرم دندون درآوردي كه از اين به بعد گوشت بخوري! تخمه بشكوني!...بعدم بغلت ميكردم و مي خنديدم ... تو هم ذوق ميكردي واسم...خدايا شكرت...ايشالا كه همه ي بچه ها سالم باشن و بچه هاي بيمار شفا پيدا كنن... الهي آمين ...
11 تير 1392

پست 16

سلام ناناز مامان....خوبي؟ديروز كه اومدم خونه ي ماماني دنبال پسر نازم...اونجا موندگار شدم...چون از اداره به باباجون زنگ زدن و چون عجله داشت ،زود رفت...منم اومدم تو خونه و ديدم رو پاي ماماني نشستي و دري تلويزيون ميبيني...منم از پشت سر اومدم و صدات زدم...اولش خوب به صدا گوش كردي و وقتي مطمئن شدي مامانت اومده سريع به جنب و جوش شدي تا اينكه منو ديدي و پريدي تو بغلم...قربونت برم كه وقتي مامانتو ميبيني خنده از لبات گم نميشه و كلي ذوق ميكني...بغلت كردم و تو هم از خوشحالي شروع كردي به بپر بپر...تا ميزاشتمت كه بشيني نق نق ميكردي و دوباره ميخواستي بپري...دستام ديگه فلج شد بسكه سر پا نگه داشتمت...بهت به شوخي ميگفتم مامان جون اشتباه نكن شما كانگورو نيستي...
5 تير 1392

پست 14 (اولين غلت كامل و اولين سوپ)

امير عليه مامان...پسر گلم ديروز بلخره كامل غلت زدي...قبل از اين همش تا نصفه ميرفتي ولي نمي تونستي بچرخي ولي امروز ديگه كارو تموم كردي...آفرين پسر خوب ماماني...اينم عكس گل پسرم بلخره اولين سوپتم درست كردم...هويج و ران مرغ و برنج رو گذاشتم خوب بپزه...بعد صافش كردم و با قاشق دادم ....با مزه خوردي ...فكر كنم حدود 10 قاشقي خوردي ...هنوزم ميل داشتي ولي از ترس اينكه مبادا دل درد بگيري ديگه بهت ندادم...چقدر هم خوشمزه شده بود... راستي ديروز به ماشين اصلاح شونه زديم و موهاي پست سرتو يك دست كوتاه كرديم...يه قسمت بالاي گردنت موهاش زيادتر از جاهاي ديگه بود...توي ذوق ميزد...امشبم هم كه خونه ي ماماني دعوتيم گفتم موهاتو كوتاه كنم كه خوش تيپ تر از هم...
27 خرداد 1392

پست 13

سلام پسر گلم...ديروز كلي مهمون داشتيم...مامان جون اينا...خاله ها و زندايي مامانت...با اينكه من كلي كار داشتم و زياد برات وقت نزاشتم،خيلي پسر خوبي بودي و اصلا گريه نكردي... چندباري بخاطر سر وصدا بيدار شدي ولي بداخلاق نشدي و همش ميخنديدي... با اون لباس كماندوييت چه جيگري شده بودي...همه دوستت داشتن و قربون صدقه ات ميرفتن...يه چيزي كه باعث خنده ي هممون شد اين بود كه مهمونامون كنار هم رديف نشسته بودن و تو از بغل كسي كه بودي خودتو واسه نفر بعدي مي انداختي ...و ديگه نمي خواستي بغل اون شخص بموني ...تا اينكه بغل همگي رفتي و به مهمونا خوش آمدگويي كردي پسر اجتماعيه من...ما هم بلند بلند مي خنديديم و مي گفتيم بغلي بگير ...چي رو بگيرم...اميرعلي رو...چكارش...
27 خرداد 1392

پست 12

پسر عزيزم تو امروز 4 ماه و 3 هفته و 6 روزته...خيلي شيرين شدي...داري كم كم بزرگ ميشي...عشق ميكنم وقتي ميبينمت...خدا هميشه تو رو سالم نگه داره...چند روزي هست كه يكم بداخلاق شدي ...گريه ميكني...توي گهواره كه ميزارمت داد و بيداد راه مي اندازي طوريكه مجبور ميشم بلندت كنم...شبا هم كه چندبار بلند ميشي و شير ميخوري...همش ماماني رو بيدار ميكني...چند روزي لعاب برنج هم دوست نداشتي بخوري تا اينكه ديروز واست حريره بادوم درست كردم چندقاشقي با اشتها خوردي...وقتي كه بهت آب ميدم هم خيلي بامزه آب ميخوري دوست داري كل آبو سربكشي...وقتي ميخواي آبو قورت بدي نصفشو ميريزي بيرون...دوست دارم زودتر بزرگ بشي تا واست غذاهاي خوشمزه تر درست كنم كوچولوي ماماني.
22 خرداد 1392

پست 11

پسركم ديروز صبح تا ظهر توي اداره بيكار بودم و نشستم همه ي عكس هايي كه تا بحال ازت گرفته بودمو خوشگلهاشو جدا كردم بعداز ظهر هم واسشون قاب درست كردم تا بدم چاپ بشه...البته هنوزم دارم عكسهايي كه با من و بابايي گرفتي رو درست ميكنم كه اونها رو نميشه بزارم اينجا ولي مطمئنا بعدها توي آلبوم عكس هاي خانوادگيمون ميبينيشون قربون ني نيم بشم منننننننننننننن...بوس ...
12 خرداد 1392

پست 10

ديروز جمعه بود و ديگه مجبور نبودي سرصبح بخاطر اينكه بري خونه ي ماماني (تا ما بريم سركار) بيدار بشي...ساعت 8 بيدار شدي ولي دوباره 9 خوابيدي...ديروز زياد بيدار نبودي...يكمي بيدار بودي و بيشترشو خواب بودي...خستگيه كل هفته رو در كردي!!! ديروز حمام هم بردمت با كمك بابايي... خيلي حمام و آب بازي رو دوست داري و اصلا گريه نميكني... جالب اينكه دوست داري بلافاصله بعد از حمام شير بخوري وگرنه گريه ميكني...منم چون اين اخلاقت دستمه هنوز لباس تنت نكرده ،اول شيرتو ميدم...بعدم لباس مي پوشي و بيشتر وقتا ميگيري ميخوابي... اينم عكست بعد از حمام...روسري هم سرت كردم تا سرما نخوري...   ...
11 خرداد 1392