پست 41(كارهاي جديد پسملي)
در تاريخ 3 مهر براي اولين بار از پله ي آشپزخونه كه نسبتا بلند هم هست اومدي بالا...
آفرين پسركم قربون اون پاهاي كوچولوت برم من... اولين بار كه اومدي ما حواسون بهت نبود...بابايي پرسيد كي اميرعلي رو گذاشت بالا؟
من گفتم فكر كردم تو گذاشتيش!...بعد شك كرديم به خوده پسر كوچولو
نكنه.........بعلـــــــــــــــــــــــــه! وقتي براي بار دوم به چشم خودمون ديديم ديگه باورمون شد...پاي راستتو مياوردي تا روي پله و بعد خودتو ميكشيدي بالا!...بعدم ميرفتي سراغ سبد سيب زميني پيازا...و اونا رو توي دهنت ميكردي!
آخه من چكار كنم از دست تو....
با خزيدن هم هرجايي كه دلت بخواد ميري...خيلي پسر خوبي شدي ازت راضيم مامان جون
...نگاه ميكني ببيني من كجاي خونه ام مياي پيشم گربه كوچولو
باباتم زياد تحويل نميگيري يعني باهاش حال نميكني
منم همش به بابايي تاكيد ميكنم كه بيشتر باهاش بازي كن...محبتتو بيشتر كن...البته حق هم داري پسرم مامانتو تا ساعت 1 ظهر نميبيني وقتي هم كه ميام دوست داري با من باشي ...چون تو اوج خستگي هم همش باهات ميخندم و بغلت ميكنم و بازي...هر بچه اي هم جاي تو باشه همينا رو ميخواد ديگه!
ديروز يه اتفاق بد هم برات افتاد
طبق معمول توي گهوارت غلت زدي و اومدي خودتو به نرده هاي كناري آويزون كردي...با اينكه كنارت بودم و مواظبت ولي يه چشم به هم زدني افتادي پايين و گوشه ي چشمت به نرده ي تخت خورد...خوبه وسط راه گرفتمت وگرنه ميفتادي روي زمين!
خداروشكر بخير گذشت..ديگه بايد گهوارتو جمع كنم ...بازم خطر ساز شدي!
ديروز براي باز دوم تنهايي بردمت حمام
خيلي بهمون خوش گذشت...تو هم كه عاشق آب بازي...ميگم بريم حمام آب بازي ...سريع ميگي آببا؟ ...سوالي هم ميگي فدات شم...


پست 41(كارهاي جديد پسملي)
