امير عليامير علي، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره

امير علي نفس مامان و بابا

پست 13

سلام پسر گلم...ديروز كلي مهمون داشتيم...مامان جون اينا...خاله ها و زندايي مامانت...با اينكه من كلي كار داشتم و زياد برات وقت نزاشتم،خيلي پسر خوبي بودي و اصلا گريه نكردي... چندباري بخاطر سر وصدا بيدار شدي ولي بداخلاق نشدي و همش ميخنديدي... با اون لباس كماندوييت چه جيگري شده بودي...همه دوستت داشتن و قربون صدقه ات ميرفتن...يه چيزي كه باعث خنده ي هممون شد اين بود كه مهمونامون كنار هم رديف نشسته بودن و تو از بغل كسي كه بودي خودتو واسه نفر بعدي مي انداختي ...و ديگه نمي خواستي بغل اون شخص بموني ...تا اينكه بغل همگي رفتي و به مهمونا خوش آمدگويي كردي پسر اجتماعيه من...ما هم بلند بلند مي خنديديم و مي گفتيم بغلي بگير ...چي رو بگيرم...اميرعلي رو...چكارش...
27 خرداد 1392

پست 12

پسر عزيزم تو امروز 4 ماه و 3 هفته و 6 روزته...خيلي شيرين شدي...داري كم كم بزرگ ميشي...عشق ميكنم وقتي ميبينمت...خدا هميشه تو رو سالم نگه داره...چند روزي هست كه يكم بداخلاق شدي ...گريه ميكني...توي گهواره كه ميزارمت داد و بيداد راه مي اندازي طوريكه مجبور ميشم بلندت كنم...شبا هم كه چندبار بلند ميشي و شير ميخوري...همش ماماني رو بيدار ميكني...چند روزي لعاب برنج هم دوست نداشتي بخوري تا اينكه ديروز واست حريره بادوم درست كردم چندقاشقي با اشتها خوردي...وقتي كه بهت آب ميدم هم خيلي بامزه آب ميخوري دوست داري كل آبو سربكشي...وقتي ميخواي آبو قورت بدي نصفشو ميريزي بيرون...دوست دارم زودتر بزرگ بشي تا واست غذاهاي خوشمزه تر درست كنم كوچولوي ماماني.
22 خرداد 1392

پست 11

پسركم ديروز صبح تا ظهر توي اداره بيكار بودم و نشستم همه ي عكس هايي كه تا بحال ازت گرفته بودمو خوشگلهاشو جدا كردم بعداز ظهر هم واسشون قاب درست كردم تا بدم چاپ بشه...البته هنوزم دارم عكسهايي كه با من و بابايي گرفتي رو درست ميكنم كه اونها رو نميشه بزارم اينجا ولي مطمئنا بعدها توي آلبوم عكس هاي خانوادگيمون ميبينيشون قربون ني نيم بشم منننننننننننننن...بوس ...
12 خرداد 1392

پست 10

ديروز جمعه بود و ديگه مجبور نبودي سرصبح بخاطر اينكه بري خونه ي ماماني (تا ما بريم سركار) بيدار بشي...ساعت 8 بيدار شدي ولي دوباره 9 خوابيدي...ديروز زياد بيدار نبودي...يكمي بيدار بودي و بيشترشو خواب بودي...خستگيه كل هفته رو در كردي!!! ديروز حمام هم بردمت با كمك بابايي... خيلي حمام و آب بازي رو دوست داري و اصلا گريه نميكني... جالب اينكه دوست داري بلافاصله بعد از حمام شير بخوري وگرنه گريه ميكني...منم چون اين اخلاقت دستمه هنوز لباس تنت نكرده ،اول شيرتو ميدم...بعدم لباس مي پوشي و بيشتر وقتا ميگيري ميخوابي... اينم عكست بعد از حمام...روسري هم سرت كردم تا سرما نخوري...   ...
11 خرداد 1392

پست 9

نفس ماماني الان خيلي وقته كه ياد گرفتي سرو گردنتو مياري بالا نگه ميداري انگاري ميخواي بلندشي و عضلات شكمتو منقبض ميكني و جالب اينكه خسته هم نميشي اگه توي اون حالت بموني ... حالا چند روز كه داري تلاش ميكني غلت بزني تا مرز غلت زدن پيش ميري اما هنوز غلت نزدي...خيلي خوشحال ميشم وقتي كه ميبينم كارهاي جديد يادميگيري...اميرعليه من از بزرگ شدنت لذت ميبرم مامان جون اينم عكسي كه ازت گرفتم...داري تلاش ميكني ولي آخرش هم موفق نشدي.... اينم دو تا عكس رويايي از پسر خوشگلممممممم ...خوشم مياد همش به دوربين نگاه ميكني و ژست ميگيري واسه عكس گرفتن! ...
9 خرداد 1392

پست 7

پسر گلم اين عكس ها رو امروز توي اداره واست درست كردم ...زياد حرفه اي نيست...ولي از هيچي كه بهتره! سعي ميكنم از اين به بعد عكس هاي حرفه اي تر ازت بگيرم و برات اينجوري درستشون كنم... ببين... ...
9 خرداد 1392

پست 6(اولين مسافرت)

پسر نازم بلخره اولين مسافرتت رو هم رفتي...يعني دقيقا روزي كه 4 ماه و 1 هفته بودي رفتيم زيارت امام رضا...اونجا كلي دعا كردم كه سالم باشي و پسر خوبي باشي و همش نق نق نكني...اونروز هوا باروني بود...شديد نبود...ماهم كه چتر نداشتيم...تو رو لاي پتو پيچيده بودم كه سرما نخوري و خيس نشي ولي مگه اون تو ميموندي؟همش دستاتو مياوردي بيرون و اگه پتو روي صورتت ميرفت گريه ميكردي...اينجوري بود كه از توي صحن تا وقتي رسيديم به حرم خيس شده بودي....من كه زيارت رفتم پيش بابايي پسر خوبي بودي ولي وقتي نوبت بابايي شد كه بره زيارت ،بغل من همش گريه ميكردي!!!اونجاهم كه شلوغ بود رفتيم توي يه رواق نشستيم...همه به تو نگاه ميكردن كه چرا گريه ميكني...شير نميخوردي و منو مشت م...
8 خرداد 1392