پست 19(اولين گوشت خوردن!)
پسر گلم تو پست قبلي نوشتم كه دندون در آوردي الهي فداش بشم...به فاصله ي دو روز دومين دندونتم از فك پايين نيش زد...حالا دو تا مرواريد براق داري... ديروز واست سوپ ماهيچه درست كردمو گذاشتم گوشتش حسابي بپزه و له بشه...بدون هيچ نمك و ادويه اي خيلي خوشمزه شده بود...تو هم خيلي با اشتها خوردي هم بعد از ظهر بهت دادم هم شب...مي ترسيدم دل درد بگيري آخه تا حالا خود گوشتو بهت نداده بودم و فقط ابشو با سوپت مي خوردي ولي دل درد نگرفتي...خوشحالم كه بدغذا نيستي اميدوارم هميشه همينطور بموني.ميدوني وقتي گرسنه باشي و شير بخواي و البته اون لحظه خوش اخلاق باشي چكار ميكني؟ (چون اگه بداخلاق باشي گريه ميكني واسه شيرت)....مثه بچه گربه ها صورت مامانو ليس ميزني...جوري...
نویسنده :
مامان
8:38
پست 17
پسركم امروز ماماني نمي تونه شما رو نگه داره... زنگ زد كه يكي از فاميلها فوت كرده و ساعت9 بايد بره تشييع جنازه...خوبه باباجون امروز تعطيله...منو رسوند بيمارستان و شما برگشتين خونه...چند دقيقه پيش پيامك زدم حالتو پرسيدم ميگه خوبي فقط يكمي نق ميزني...الان بابا خبر داد كه خوابيدي خداروشكر...خدا كنه با باباجون بموني پسر گلم و اذيتش نكني... ديشب رفتيم هاپيرماركت شوهرخاله ي مامان خريد كنيم...اين خرسي رو هم واست خريديم...بنده خدا بابتش بهمون 10 تومن تخفيف داد!!!خيلي دوسش داري... ...
نویسنده :
مامان
8:52
پست 15(اي كاش زمان متوقف ميشد!)
پسر عزيزم ...باورم نميشه كه اينقدر بزرگ شدي...روز به روز و ذره به ذره ...جوري كه ما حس نكرديم...اگه دقيق بخوام بگم امروز 4 تيرماهه و تو 5 ماه و 10 روزه هستي...خيلي شيرين شدي ...دوست دارم هميشه همين اميرعليه كوچولو و بامزه ي من باقي بموني...انگاري ميترسم بزرگ بشي و همش بري پي بازيه خودت و ديگه به مامان احتياج نداشته باشي...خلاصه اينكه از الان دلم واسه اين سني بودنت تنگ ميشه!الان اسمتو كه صدا ميزنيم برميگردي دنبال صدا ميگردي...شبا وقتي گرسنه ميشي به يه پهلو ميشي و دهان كوچولوتو باز ميكني و دنبال شير ميگردي...شبا صدبار بايد سرتو روي بالشت بزارم...چون يا مياي پايين و يا هم سرت ميفته پايين بالشت...بعضي وقتا هم پتو رو ميزني كنار...كه دوباره مي پوش...
نویسنده :
مامان
8:50
پست 18(اولين دندون پسري)
آخ جوووووووون...پسري ديشب (يعني 10تيرماه92) متوجه شدم دندون كوچولوت از لثه ات زده بيرون...هوراااااا...پسرم دندون دار شد...ديدم يه هفته اي هست كه بي قراري ميكني...نگو واسه همين بوده...چقدر باهم خنديديم ...من همش ميگفتم پسرم دندون درآوردي كه از اين به بعد گوشت بخوري! تخمه بشكوني!...بعدم بغلت ميكردم و مي خنديدم ... تو هم ذوق ميكردي واسم...خدايا شكرت...ايشالا كه همه ي بچه ها سالم باشن و بچه هاي بيمار شفا پيدا كنن... الهي آمين ...
نویسنده :
مامان
7:30
پست 16
سلام ناناز مامان....خوبي؟ديروز كه اومدم خونه ي ماماني دنبال پسر نازم...اونجا موندگار شدم...چون از اداره به باباجون زنگ زدن و چون عجله داشت ،زود رفت...منم اومدم تو خونه و ديدم رو پاي ماماني نشستي و دري تلويزيون ميبيني...منم از پشت سر اومدم و صدات زدم...اولش خوب به صدا گوش كردي و وقتي مطمئن شدي مامانت اومده سريع به جنب و جوش شدي تا اينكه منو ديدي و پريدي تو بغلم...قربونت برم كه وقتي مامانتو ميبيني خنده از لبات گم نميشه و كلي ذوق ميكني...بغلت كردم و تو هم از خوشحالي شروع كردي به بپر بپر...تا ميزاشتمت كه بشيني نق نق ميكردي و دوباره ميخواستي بپري...دستام ديگه فلج شد بسكه سر پا نگه داشتمت...بهت به شوخي ميگفتم مامان جون اشتباه نكن شما كانگورو نيستي...
نویسنده :
مامان
9:14
پست 14 (اولين غلت كامل و اولين سوپ)
امير عليه مامان...پسر گلم ديروز بلخره كامل غلت زدي...قبل از اين همش تا نصفه ميرفتي ولي نمي تونستي بچرخي ولي امروز ديگه كارو تموم كردي...آفرين پسر خوب ماماني...اينم عكس گل پسرم بلخره اولين سوپتم درست كردم...هويج و ران مرغ و برنج رو گذاشتم خوب بپزه...بعد صافش كردم و با قاشق دادم ....با مزه خوردي ...فكر كنم حدود 10 قاشقي خوردي ...هنوزم ميل داشتي ولي از ترس اينكه مبادا دل درد بگيري ديگه بهت ندادم...چقدر هم خوشمزه شده بود... راستي ديروز به ماشين اصلاح شونه زديم و موهاي پست سرتو يك دست كوتاه كرديم...يه قسمت بالاي گردنت موهاش زيادتر از جاهاي ديگه بود...توي ذوق ميزد...امشبم هم كه خونه ي ماماني دعوتيم گفتم موهاتو كوتاه كنم كه خوش تيپ تر از هم...
نویسنده :
مامان
9:03






